تبليغاتX
دختر کوچولو
 بعد از قرنها يك آپ ِ‌ با مُسَما ! D:
- خب ، من كه جايي رو ندارم كه برم گفتم بيام همين جا ديگه. بلاگفا شمام خودتو ناراحت نكن بخشيدمت اما ديگه بايد بفهمي كه هميشه هم وقت شوخي نيست  خب!‌ ولش كن اصلا...

- من گفتم مامانم اينا نيستن؟ نه نگفتم . خب مامانم اينا نيستن. مرمر هم مريض شده شديد ... ديروز ما فيلمي داشتيم با اين ! از صبح همين جوري تنهام. گفتم كه خب مامانم اينا نيستن بعد اين مريم هم كه از ساعت يازده رفت سراغ مدرسش . يكي دو تا كلاس هم بيرون مدرسش داشت خلاصه ساعت شيش بعد از ظهر اومد خونه! حالشم بد بود. ديگه همين ديگه الآنم واسه خودش خوابه...

- قول ميدم تا حالا كتابي براتون اينقدر جذاب نبوده. آخه فكر كنين من فيلم بادبادك باز رو قبلا ديدم. شونصد دفعه هم قسمتايي كه تو فيلمش نبوده رو شنيدم. بعد حالا فكر كن تازه ميخوام برم كتابشو بخونم ... اصلا نميدونين چقدر برام جذابه! يعني همينطوري كه دارم ميخونم هي واسم سوال پيش مياد كه يعني بعدش چي ميشه؟ بعد داشتم همين جوري فكر ميكردم كه به ذهنم رسيد كه خب مجبور هم نيستم كه بخونمش خب. نميخونم ... اين همه كتاب نخونده دارم! :))

- اصلا من جديدا مرض كتاب خريدن گرفتم. ميخرم هي ولي نميخونم. كيفش بيشتره اينجوري... دوباره رفتم يه عالم كتاب خريدم تلمبار كردم رو قبليا هي ميگم حالا تو تابستون ميخونم حالا ... حالا !
 
- خب ، من و مهديه رفتيم با هم هرچي مدرسه اينجا ها بود برا آزمون وروديش ثبت نام كرديم ديگه (‌ كمبود تفريحات سالم!) بعد حالا هر دومون هم مدرسه ثبت نام كرديم ها. ولي خب شونزدهم آزمون يه مدرسه هه بود... بعد ما هم پاشديم خوشال خوشال رفتيم. اولش كه اصلا نميخواستن رامون بدن. فكر كن به زور رفتيم تو بعد اصلا واسه من كارت درست نكرده بودن! فكر كن! نه ترو خدا فكر كن! خواهشا فكر كن! بسه ديگه حالا ... اون قدر ها هم فكر نكن واسه مغزت خيلي هم خوب نيست! بعد منم كه خب ديدم مدرسه ي بي صاحاب! با مدير و معاون و مستخدم و معلم و شاگرد و خلاصه همه دعوا ميكردم كه يعني چي؟ آخرش بهم گفتن خونسرديتو حفظ كن خب حالا بشين همونجا امتحانتو بده بچه. خلاصه كه هر چي عخده داشتيم سر اين مدرسه هه خالي كرديم... گفتم كه خب... كمبود تفريحات سالمه ديگه! :))

-خب من ديشب خيلي خوب خوابيدم... هوووم... دلاتون آب... :)

- من به پارسال نه سال پيشش ميگم پريسال!‌ هميشه هم ميخندن،‌ ولي خب باز اينجوري بهتره تا خوده اون كلمه اصليه رو اشتباه بگم و بخندن . اينجوري منم سنگين ترم ! :))

- من هيچ موقع نفهميدم كه چرا وقتي سر آدم به يه چيز سفت و حالا اتفاقا نوك نيز هم بخوره جاي اينكه بره تو، قلمبه هم ميشه... خداييش جالبه خب.. چرا قلمبه ميشه باد ميكنه؟

- بعدم كه ما يه همسايه داريم. يعني همسايه ي ما كه نيست. خونه ي پشتي ِ ما ميشينه. خب؟ بعد من حتم دارم كه اگه بريم از مغز اينا يه نوار مغزي بگيريم واقعا روانين ! فكر كن هر روز صبح تا شب هي يه آهنگ مضحك رو با صداي اونقدر بلند گوش ميدن ، حالا من كاري به خودشون ندارم خب ميخوان گوش بدن گوش بدن! ولي خب يه ذره فكر كنن كه شايد اينوري اون وري ها نخوان گوش بدن! نميدونم شايد اين آهنگه رو جديد شنيدن؟ يا اين اينقدر جالبه من نميدونستم؟ شايدم خب باز ملت فهميدن ما از يه آهنگي بدمون مياد خب... :))

- نميدوني اون روزي چقدر احساس خوبي بهم دست داد وقتي كه تو جواب اون دو بيت شعري كه برات خوندم همون يه تيكه ي همون شعر رو برام گفتي كه خيلي دوسش دارم!

 خب نوار قصه ي شازده كوچولوم خراب شده... اصلا دلم ميخواد كله م رو بزنم تو ديوار ولي درست شه. ميخوامش من... چرا اين روزا همه ي وسايل دوست داشتنيم داغون ميشن؟ مني خوام خب!

- اون روزي مهديه رو تو اتاقم با يه دونه ازين چيزا اسمشون چيه؟ همونايي كه ميريم روشون بهمون ميگن چند كيلوييم؟ با يه دونه ازونا گيرش انداخته بودم تو اتاقم. خلاصه كه بزور گذاشتمش اون رو.. چشمتون روز بد نبينه. بچم يه جيغي زد كه خودمم پشيمون شدم... آخه ميدونين؟ سه كيلو ازم چاق تر شده! :))

- خوشالم كه حوصلم اومد بازم حرفامو بنويسم.. يكمي عجيب بود... فعلا... :-*
|+| نوشته شده توسط ناژین در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 23:18  
 بميري بلاگفا جان! ( نميري ها حالا!)
من هيچ جوره راضي نميشم چرندياتم رو دوباره بنويسم
خيلي خوشحال بودم كه بعد از اينهمه پستاي چرت يه چيزي نوشتم
اصلا من قهرم
~> بلاگفا شمام نزديك من نيا. كاري كردي كه بخشيدني نيست!‌ خودتم لوس نكن... :(
|+| نوشته شده توسط ناژین در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 16:2  
  نقاشي جونم! :)


گفتم من كه دست خطمو گذاشتم اينجا
دست نقاشيمم بذارم ديگه
خب ميگم كه تو اين عكس بالاييه زياد خوشگليش معلوم نيست. ميخواين اينجارو بكليكين! بزرگشه P:


اومممممممم :X
|+| نوشته شده توسط ناژین در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 9:54  
  :(






~ :(

~ چشم سمت چپم هم به شدت درد ميكنه.
|+| نوشته شده توسط ناژین در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 15:36  
 من و هیولا!
دیشب نصفه شب از خواب پریدم دیدم هیولای صورتیم خاموشه فهمیدم برق رفته!
نه که بترسما... نه. همین جوری دلم خواست یه دونه شمع روشن کنم برا خودم! انگشتم سوخت تو کبریت . تهشم هم نتونستم روشنش کنم.


~دیدم از دست خطم زیاد استقبال نشد، گفتم آپ کنم!

/من تو اتاقم دو تا مجسمه دارم كه عين اين دو تا بچه نمكيا هستن؟ تو اون تبليغه پسر عمو - دختر عمو خب؟ عين همونن دقيق ، خوشم مياد البته من از قبل داشتمشونا اين تبليغه تقليد كرد ازم /

|+| نوشته شده توسط ناژین در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 15:37  
 بازي ِ دست خط!
خب يه بازي ديگه
بازي دست خط!
مرسي محيا جونم
ذوق كردم كلي
مرسي مامانم

- خب ميگم كه اين بازي منه. چون خيلي بزرگه اگه بذارمش اينجا قالب ميريزه بهم پس نميذارمش در ضمن نخندين خيلي تند تند نوشتمش و اصلا هم نفهميدم كه چي نوشتم و چجوري ... از كج و كولگيش مشخصه ديگه. مگه نه ؟

- ميگم خوبه كه من واقعا بدون شوخي گفتم كه از دو نظر سه نظر فوقش هفتا نظر خوشم مياد. يهويي اينجا  اومدم با مشاهده ي تعداد كامنت ها بسي دهنم باز موند. ولي بي شوخي اون مدلي خوشم مياد. دو تا دو تا... سه تا سه تا... چاهار تا چاهار تا.... برو تا صد D: ((:
|+| نوشته شده توسط ناژین در شنبه پانزدهم تیر 1387 و ساعت 23:12