
تولد محدثه، خواهر عزیـــــــــزم
تولد فرزانه، دوست گل گلـــــم
و تولد مریم، مامان بزرگ مهربونـــم
همشون با تاخیر بیش از حد مبارک باشه.
من کلاً شرمندهام. خصوصاً در برابر محدثه.
اصلاً این دهنم باز نمیشه دیگه حرف بزنم.
کلی آرزوهای خوب و خوشگل و اینا... دوستتون دارم... زیاد....
خیلی بده چیزی برای آدم خیلی مهم باشه اما یادش بره. من خواهر بدی هستم، خطاب به محدثه. ![]()
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقهی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را
از بخشش عطر ستارههای کریم
سرشار میکند
و میشود از آنجا
خورشید را به غربت گلهاش شعمدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست
من از دیار عروسکها میآیم
از زیر سایههای درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصلهای خشک تجربههای عقیم دوستی و عشق
در کوچههای خاکی معصومیت
از سالهای رشد حروف پریدهرنگ الفبا
در پشت میز های مدرسه مسلول
از لحظهای که بچهها توانستند
بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پرزدند
من از میان ریشههای گیاهان گوشتخوار میآیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانهایست
که او را در دفتری به سنجاقی مصلوب کردهبودند
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر قلب چراغهای مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشمهای کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون میبستند
و از شقیقههای مضطرب آرزوی من
فوارههای خون به بیرون میپاشید
وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود
هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم، باید باید باید
دیوانهوار دوست بدارم
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگهای جوانش معنی کند
از آینه بپرس نام نجاتدهندهات را
آیا زمین که زیر پای تو میلرزد
تنها تر از تو نیست؟
پیغمبران، رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما آوردهاند
این انفجارهای پیاپی
و ابرهای مسموم
آیا طنین آیههای مقدس هستند؟
ای دوست، ای برادر، ای همخون
به ماه که رسیدی
تاریخ قتل عام گلها را بنویس
همیشه خوابها از ارتفاع سادهلوحی خود
پرت میشوند و میمیرند
من شبدرچهارپری را میبویم
که روی گور مفاهیم کهنه روییدست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد
جوانی من بود؟
آیا دوباره پلههای کنجکاو خود را بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم می زند
سلام بگویم
حس میکنم که وقت گذشته است
حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است
حس میکنم که میز
فاصلهی کاذبیست در میان گیسوان من و
دستهای این غربیهی غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو میبخشد
جز درک حس زنده بودن
از تو چه میخواهد؟
حرفی به من بزن
من در پناه پنجرهام
با آفتاب رابطه دارم
یک: شاید شما حتی حوصلتون نیومد بخونینش، اما من حفظمش، الآن هم از حفظ نوشتم واسه همون ممکنه اشتباه توش پیدا شه...
دو: حالا لازم نیست با بغض بخونین ولی خیلی دلم گرفته.. ![]()
من دیشب ۱۸ صفحه فیزیک پشت سر هم پاکنویس کردم، بعد هم مشقهای ریاضیمو نوشتم.
صبح تو مدرسه دستم درد میکرد، به خودم گفتم این لوس بازیا چیه. بشین درستو بخون.
بعد از مدرسه که اومدم با سارا رفتیم خرید، کلی کتاب خریدیم، دو تاشون گنده تقریبا چارصد صفحه بودن ! بعد من مقداری از راهو باید پیاده میومدم و این کتابا هم تو همون دست راستم بودن، بعد وقتی اومدم خونه دستــم مــیلـــ ـــ ــ ـ ـرزید!!!
- (شما با بغض بخون!) کامنتدونی هم نداریم!
من چقدر شیمی دوست دارم، امسال تنها درسیه که با عشق میخونم!
یادمه یهبار معلم کامپیوتر راهنماییمون بهم گفت بهت میاد شیمیست بشی. یعنی پیشگویی کردهبوده؟ ![]()
میدونی این خیلی بده که من با این سن و سالم هنوز نمیدونم دقیقاً واسه چی درس میخونم؟! ![]()
-خب بابا بچه بود، چمیدونست، شوخیش گرفته بود دیگه. ![]()
+خودم میدونم چون باید نارنجکها یهدفعه منفجر میشدن. ولی آخه کدوم آدم عاقلی...؟
الله اکبر. ![]()
